تبليغاتX
محسن و احمد (MA) و دانشكده ي ما : CE - شطحیات

به نام خدا


البته (مثل همیشه) نمی دونم که باید بنویسم یا نه. گاهی این جوری میشه دیگه، اگه بتونم از خودم حرف حساب بکشم خیلی خوبه، انگار یه جورایی افکار، در ذهن خودم هم منظم می شن، اگه بتونم بیانشون کنم، «لا تحرّک به لسانک لتعجل به، انّ علینا جمعه و قرآنه».


چند روزی بود که قروقاطی بودم، یه جورایی از دست خودم شاکی بودم، از اراده ی خودم. دوست داشتم فریاد بزنم، ولی نفسم گرفته بود، عصبانی بشم، ولی یه رگی گم شده بود، تا این که …......

دیروز کلی خیال پردازی کردم (مثل خیلی وقت های دیگه)، ولی این دفعه یه خرده بیشتر رفتم (مثل بعضی وقت ها)، رفتم تا آخر زندگیم، تا آخر،

با کلی موفقیت، درس و کار و زن و زندگی و دنیا و دنیا و دنیا و دنیا و دنیا و …

بعد دیدم که ….

دیدم که هیچ چی!

دوباره یه سوال قدیمی،

یه سوالی که خیلی دوستش دارم،

یه حقیقت تلخ، که عاشقشم،

چون حقیقته،

چون حقیقته،

راسته،

دوباره به این فکر می کردم که من هیچ کدوم از این چیزهایی که فکر کردم، نمی خوام باشم. اما یه اعتقاد، یه ایمانی ته دلم هست که می گه الکی نیومدم، این دنیا و این زندگی و مرگ و … الکی نیست، از اعتقادات دینی میاد، یا از فطرت، یا از هر جای دیگه ای، بالاخره این جوری فکر می کنم. پس مطمئنم یه کار بزرگی هست که باید اون رو انجام بدم، نه، بهتر بگم، یه شدن بزرگی هست، که باید اون بشم. «یعلمون ظاهرا من الحیوة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون»، قضیه اینه که باید سعی کنم یه سفری بکنم به باطن دنیا، یا همون آخرة.

شب توی همین فکرا بودم که...

که یه نفر اومد و یه حرفایی زد...

یه حرفایی که باعث شد دوباره رگ غیرت من باد کنه. وقتی یه نفر، تو و تمام اون چیزایی که برات ارزش داره، تو و تمام هویتت رو زیر سوال میبره، تمام ارزش های تو رو بی ارزش، و بی ارزش های تو رو ارزش می دونه، تو تلاش می کنی از ارزش هات دفاع کنی، حد اقل درون خودت، درون خودت از ارزش هات دفاع کنی، تو مجبوری خلاف جهت رودخونه حرکت کنی، و باید حسابت رو با خودت صاف کنی، وقتی دنیای بیرون، تو رو از ارزش هات نهی می کنه، بیشتر مطمئن می شی که ارزش هات درونی اند، اون موقع بیشتر قسمت (به نظر خودت) مثبت وجودت رو باور می کنی و مصمم تر می شی.


چی گفت؟ هیچی...

اول بهم گفت چرا این قدر پریشونی، خب راست می گفت، حق داشت، حق داشت نگران من باشه، می گفت دلیل سوء هاضمه و هزار مرض دیگه ای که هر چند وقت یه بار یکی شو پیدا می کنی هم همینه، می گفت همش داری راه می ری و با خودت فکر می کنی، می گفت آرامش نداری، راست می گفت، راست می گفت، راست می گفت، من آرامش ندارم، باید چی جواب می دادم؟ وقتی پرسید به چی فکر می کنی باید چی می گفتم؟ باید می گفتم به گناهام؟ باید می گفتم به لطافت روحی که از دست دادم؟ باید می گفتم به این که غرق دنیا و درس و کوفت و زهر مار شدم؟ باید می گفتم به این که سیستم آموزشی مون رو اصلا قبول ندارم؟ باید می گفتم به این که سبک زندگی مون رو اصلا قبول ندارم؟ باید می گفتم به این که صدا و سیما مون رو قبول ندارم؟ باید می گفتم به این که تفریح هامون رو قبول ندارم؟ باید می گفتم به این که به پولی که در می آریم و غذایی که می خوریم مشکوکم؟ باید می گفتم که همش راه می رم و حسرت می خورم بر آن چه از دست رفته، و در خیال خود می بینم آن چه را که نیامده، و میان این دو نیستی، هستی خود را از دست می دهم؟ باید این ها رو می گفتم؟ باید می گفتم که مهندسی من رو راضی نمی کنه، من از این که از فلسفه دورم ناراحتم، از این که از هنر دورم ناراحتم. من از این که قرآن رو مهجور گرفتیم و نهج البلاغه رو فراموش کردیم ناراحتم و عذاب وجدان دارم، این علم، این دانش، این تکنولوژی داره من رو خفه می کنه؟ من از این سینما و این موسیقی عوام زده، من از همه ی این ها بیزارم؟ نمی تونستم هیچ چی نگم، بالاخره باید یه چیزی می گفتم. دروغ هم نمی شد گفت، این بود که به صدا در اومدم، بعضی هاش رو گفتم. در حالی که داشتم سعی می کردم اون چیزی که می گم واقعیت باشه، ولی نه تمام واقعیت. گفتم به زندگی فکر می کنم، به این که دارم چی کار می کنم و چی کار می خوام بکنم، به درس هام فکر می کنم. گفتم دانشگاه که تعطیل شده و بچه ها رو نمی بینم و تو اون جو نیستم، حال و هوای درس خوندن هم ندارم. بعد یه خرده پا رو فراتر گذاشتم و گفتم که دارم به این فکر می کنم که می خوام توی کارشناسی ارشد، یه رشته ی دیگه هم بخونم، مثلا...مثلا فلسفه، یا فلسفه ی علم....

حرفایی که از این جا به بعد شنیدم، بد جوری اذیتم می کرد، … دوست داشتم زود تر مکالمه مون تموم شه، دوست داشتم از اون جا دور بشم. حرفایی شنیدم توی این مایه ها که دین، همین خوردن و رفتن و اومدن و خوابیدن و زندگی کردنه، تو داری آرامش خودت رو به هم می زنی، این که دین نیست، بعد این که من اصلا نمی دونم شما تو اون دانشگاه چه تون میشه که می افتین دنبال فلسفه و این حرفا، بیا تو زندگی، این حرفا رو الآن واسه ما می زنی، چهار روز دیگه که زن گرفتی، خودت میری دنبال همین زندگی و … بعد یه حرفهایی زد که من نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم، گفت چرا این قدر می ری و میای و نماز می خونی و … همون عبادت عادیت رو بکنی بسه (این در حالیه که عبادات من تقریبا برابر با واجباتمه!). اصلا لازم نیست بری اعتکاف (من گفته بودم که چند روز دیگه می خوام برم اعتکاف)، پاشو برو مشهد، می ری حرم، یه زیارتی می کنی، یه نمازی می خونی، بعد هم میای بیرون (و لابد میری می گردی و خوش می گذرونی دیگه). می گفت انسان دنبال یه خدای نامتناهیه که اون رو توی همین عبادتش جست و جو می کنه و به آرامش می رسه (داشتم دیوانه می شدم، می خواستم بگم لابد اون کامل نامتناهی رو توی همین خوردن و رفتن و اومدن پیدا می کنه دیگه. ولی نگفتم، نگفتم تا بیام بقیه اش رو این جا بگم. این جایی که نمی دونم کیا قراره بخوننش، این جایی که، شاید هیچ وقت هیچ کس نخونه، ولی خوشحالم که دارم می نویسم، چون حد اقل یه بار خودم می خونمش، چون دارم این حرفهایی که به نظر خودم درسته رو می گم).

من نمی تونم، نمی تونم این دین رو بپذیرم، این همون دینیه که این همه بد بختی رو می پذیره. این همون دینیه که می پذیره که اخلاق در جامعه نباشه، فقر باشه، آدم ها به شکم و شهوت و خواب و شغل و پول و … راضی باشن، آدم ها به دنبال چیزهای بزرگتر نگردن. من نمی فهمم، اگه اون حرفا درست بود، پس مناجات های نمیه شب علی چی بود؟ پس درد سقراط چی بود که توی میدون شهر و بازار راه می رفت و از زبون مردم، فلسفه می کشید بیرون؟ پس چرا عطار نشست و تذکرة الاولیاء نوشت؟ پس مصطفی چمران چرا تنها رفیقش، تنها مایه ی شادی اش، غم بود؟ پس امام زمان ما چرا غایبه؟ بیاد همین جوری خوبه دیگه لابد! همه با هم زندگی می کنیم، همه دور هم، با فقر، با فساد. با همین نگاه های کوتاه که همین چند سال دنیا رو می بینه، یا نه، همین دو روز پیش رو رو، نه، همین امروز رو، همین امشب رو ....

--شيخ


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:1  توسط Mohsen-Ahmad  |