تبليغاتX
محسن و احمد (MA) و دانشكده ي ما : CE - چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم ...

چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

«چه دانم‌»های بسیار است، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون

شعر از مولوی

** "وقتی که فکر می کنی مشکلی داری که نمی تونی حلش کنی (حتی ممکنه در دامنه اختیاراتت هم نباشه)، مطمئن باش که گره این مشکل دست خودته. یه جای دیگه ی کارات می لنگه و اگه اونو درست کنی، همه چیز حل میشه". 

نمی دونم کجای کارم می لنگه! ):

--محسن


** پ.ن: خیلی چیزای دیگه نوشته بودم، ولی همشون به همین جمله ختم میشدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط Mohsen-Ahmad  |