تبليغاتX
محسن و احمد (MA) و دانشكده ي ما : CE

بسم الله النور


یکی می‌گفت خُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا

یکی می‌گفت إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ

یکی می‌گفت یَا لَطِیف، إِرْحَم عَبدکَ الضَّعیف


التماس دعا

--احمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:23  توسط Mohsen-Ahmad  | 

چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

«چه دانم‌»های بسیار است، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون

شعر از مولوی

** "وقتی که فکر می کنی مشکلی داری که نمی تونی حلش کنی (حتی ممکنه در دامنه اختیاراتت هم نباشه)، مطمئن باش که گره این مشکل دست خودته. یه جای دیگه ی کارات می لنگه و اگه اونو درست کنی، همه چیز حل میشه". 

نمی دونم کجای کارم می لنگه! ):

--محسن


** پ.ن: خیلی چیزای دیگه نوشته بودم، ولی همشون به همین جمله ختم میشدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط Mohsen-Ahmad  | 

روزی نگران           لحظه‌ای امیدوار

روزی غمگین            لحظه‌ای خوشحال

روزی دنبال عشق            لحظه‌ای غرق عشق

روزی در پی باد            لحظه‌ای دنبال نور

روزی مردد            لحظه‌ای مطمئن

روزی با نقاب            لحظه‌ای بی‌ریا

روزی گنه‌کار         لحظه‌ای پشیمان

اما در همه حال           لطف او برقرار


--محسن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:31  توسط Mohsen-Ahmad  |