تبليغاتX
محسن و احمد (MA) و دانشكده ي ما : CE
تیم Rescue Simulation دانشکده (Impossibles) که قبلا شرح حالش برفت در مسابقات جهانی چین سوم شد.

در این مسابقات تیم ZJU از کشور میزبان اول شد و تیمی از ژاپن دوم شد.

لازم به ذکر است که تیم MRL (دانشگاه آزاد قزوین) هم چهارم شد.

این هم لینک سایت اعلام نتایج. ولی نکته ای که هست هنوز نتایج نهایی اونجا update نشده.

این اطلاعات از آقای حسن نیک آیین (از اعضای این تیم که موفق نشد به بچه ها در چین بپیونده) گرفته شد.

یه نکته ی انحرافی :پی : تیم المپیاد ریاضی ایران هم پنجم شد. اینم یه لینک برای کسب اطلاعات بیشتر :)


یا حق
--احمد

پ.ن :‌ لینک ای که نتایج همه ی مسابقات (از جمله Rescue Simulation League - Agent Competition) رو داره.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:54  توسط Mohsen-Ahmad 
از اونجایی که ملت کامپیوتری خیلی پایه هستن و همچنین خیلی دوستدار علم و اینا، بر آن شدیم که تو تابستون یه سری کلاس آموزشی داشته باشیم.
اما از اونجایی که تعداد کسانی که تو تابستون هستن، کمه و نمیشه کلاس های زیادی گذاشت، باز هم برآن شدیم که یه نظر خواهی اولیه انجام بدیم.
یه صفحه رو سایت اس اس سی گذاشتیم که توش می تونین نظر خودتونو بدین.
تو این صفحه اول سال ورودی خودتونو انتخاب کنین تا موضوع کلاسها رو بهتر بتونیم مشخص کنیم.

از طرفی، اون کلاسهایی که قابل تیک زدن هستن، هنوز قطعی نیستند. باید مطمئن شیم که تعداد افرادی که تو اون روز خاص می تونن بیان، به حدنصاب برسه!

در آخر هم روزهایی رو که می تونین بیاین دانشگاه رو مشخص کنین.
برنامه نصب linux یک روزه و به صورت کارگاهی خواهد بود. قراره توش نصب و کارکردن با linux، معایب و مزایا و ... آموزش داده بشه
اینم لینک صفحه

--محسن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:6  توسط Mohsen-Ahmad  | 
تيم Rescue Simulation دانشكده امشب ساعت 10:30 براي شركت در مسابقات جهاني ، ايران رو به مقصد چين ترك خواهد گفت. به گفته ي امير ملك زاده-يكي از اعضاي اين تيم،‌ بچه ها 10 روز در چين خواهند بود.

اعضاي اين تيم عبارتند از :


نشسته از سمت راست :‌ امير ملك زاده - محمد صالحه - سهيل حساس يگانه - نويد ذوالقدر
ايستاده از راست : مصطفي وفادوست - علي ملك زاده - مسلم حبيبي - حسن نيك آيين - حسين مرتضوي


چند تا نكته رو هم اضافه كنم كه
سرپرستي تيم رو جناب دكتر جعفر حبيبي به عهده دارند كه تيم رو تو اين سفر همراهي نميكنند.
علي ملك زاده اين تيم رو همراهي نمي كنه!
حسن نيك آيين هم امشب نميره و گويا چند روز ديگه (تقريبا 1 هفته ديگه) به تيم ملحق ميشه!
به همراه اين تيم يك نفر به عنوان نماينده ي حراست از دانشگاه خواهد رفت!!!


از صميم قلب براي اين تيم آرزوي موفقيت ميكنيم و براي موفقيت شان دعا ميكنيم و اميدواريم كه بچه ها "اول"ي رو برامون به عنوان سوغاتي از چين بيارند. ان شاءالله.

به اميد موفقيت همه ي بچه ها در همه ي عرصه ها
يا حق
--احمد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:53  توسط Mohsen-Ahmad 
یکی از بچه های پیش دانشگاهی مدرسه مون (بیژن اقدسی) که به ریاضی خیلی علاقه داره (به قول برو بچ نقره داغ المپیاد ریاضی شد) بهم دو صفحه از یه مجله (به نام نشر ریاضی) نشون داد که به اثبات یک قضیه می‌پرداخت. مطلب زیر برگرفته از پاراگراف اول این مقاله است:

اردوش جمله ی معروفی دارد که :‌ «ریاضیدان ماشینی است که قهوه را به قضیه تبدیل میکند!»
شاید بهترین مصداق برای این جمله، قهوه خانه ای بود به نام «کافه ی اسکاتلندی» که در میدان کوچکی در شهر لووف لهستان قرار داشت. (این شهر اکنون در کشور اوکراین قرار دارد). در سال های میانی دهه ی ۳۰ میلادی، این قهوه خانه پاتوق گروهی از ریاضیدانانان برجسته ی آن زمان لهستان مانند باناخ، اولام، میزر و اشتاینهاوس بود که ساعاتی از روز خود را در آنجا با گفتگوهای ریاضی میگذراندند. روزی از همین روزها باناخ با خودش فکر کرد که چه خوب است خلاصه ی بحث‌ها و ایده هایشان را در جایی بنویسند تا در گذر زمان فراموش نشوند و دفترچه ی بزرگ و تمیزی تهیه کرد تا مساله هایی را که با هم در مورد آن‌ها بحث می‌کردند در آن‌جا ثبت کنند. تاریخ ثبت اولین مسئله ۱۷ ژوئیه ۱۹۳۵ میلادی است. این دفترچه همیشه در قهوه خانه بود و هروقت که باناخ و میزر وارد می‌شدند با سفارش «دفترچه، لطفاً» دفترچه به همراه دو فنجان قهوه روی میز حاضر می‌شد.
و اما یکی از مسئله های جالب این دفترچه که به پارادوکس باناخ و تارسکی مشهور است :
باناخ و تارسکی قضیه ای را به کمک اصل انتخاب ثابت کردند که به پارادوکس باناخ-تارسکی شهرت پیدا کرد. این قضیه ادعا میکند که می‌توان یک پرتقال را به شکلی مناسب برید و قطعه های کوچک را به شکلی دیگر کنار هم قرار داد به طوریکه، دو پرتقال به اندازه ی پرتقال اولی به دست آید؛
(من : ما که آخر نفهمیدیم پارادوکس بود؟ مسئله بود؟ قضیه بود؟ ولی اینا رو اونجا نوشته بود دیگه، من بی تقصیرم :پی. البته یه اثبات تقریبا پیچیده هم برای این قضیه اهه بودااا ولی خوب من تو همین پاراگراف موندم :دی)

وقتی این رو خوندم یه سفر رفتم اون قهوه خونه هه! رفتم سر همون میز باناخ و میزر. اما میزش ۲ نفره نبود. چند نفره بود. چون چند تا صندلی داشت. میزش ۲ نفره نبود. چند نفره بود. چون چند نفر دورش نشسته بودند . میزش ۲ نفره نبود. چند نفره بود. چون امیر و محسن و داریوش و احمد و سحمد و محسن و تی تی و من و او و .... واااااای خدای من. همه ی بچه ها که نشستند. میزش ۲ نفره نبود. چند نفره بود.
یکی گفت «دفترچه، لطفاً». ولی انگار کسی نشنید یا وانمود کرد که نشنید یا نمی‌توانست بشنود، یا حتی نابینا بود یا نشنید. حتی اهالی دور میز هم. «دفترچه، لطفاً» ، صدای خسته بلند تر شد. باز هم جوابی نبود. حتی اهالی دور میز هم. «دفترچه، لطفاً» صدا پیرتر شد ولی باز رسا بود. می‌خواستی می‌توانستی بشنوی. صدایی نیامد. حتی اهالی دور میز هم. دیگر صدایی نبود. صدا درحال دور ‌شدن بود. به حوالی در قهوه خانه رسیده بود. لحظه ای درنگ کرد، برگشت و به میز نگاه کرد. همه گرم کار و بیکاری خود بودند. کسی او را ندید. یا نمی‌خواست ببیند یا حتی ناشنوا بود. صدا رفت و رفت و رفت و رفت. حتی از قهوه خانه هم بیرون رفت. باز بیرون قهوه خانه ایستاد. به داخل نگاه کرد و به میز. زمستان است. صدا جمله ای را بر روی شیشه ی قهوه خانه گفت و رفت و ...!
من به یاد داستان آدمک مهدی اخوان ثالث افتادم‌:
از سکنج حسرتش خاموش
خسته از این چربک و جنجال
دارد اینک می‌رود تنها، زین قدیمی قهوه خانه، آن کهن، آن راستگو نقال
بربخار بی بخاران، روی شیشه ی در ، با سرانگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال ، نقش بندد یادگار نفرت و خشمش
نقشی از یک آدمک با پیگری سیال...

صدا خیلی دور شد. اهالی میز هم کم کم . و من، شرمم آمد، شرم.


یا حق
--احمد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:25  توسط Mohsen-Ahmad 
معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان

ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند

و آن يكي در گوشه ديگر جوانان را ورق مي كرد

براي آن كه بي خود هاي و هو ميكرد و و با آن شور بي پايان

تساويهاي جبري را نشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت :

"يك با يك برابر هست"

از ميان جمع شاگردان يكي بر خاست

هميشه يك نفر بايد بپاخيزد

به آرامي سخن سر داد:

"تساوي اشتباهي فاحش و محض است"



معلم مات بر جا ماند و او پرسيد:

اگر يك فرد انسان واحد "يك" بود ، ايا باز يك با يك برابر بود؟

سكوت مدهوشي بود و سوالي سخت

معلم خمشگين فرياد زد :

آري برابر بود!

و او با پوزخندي گفت:

اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،

آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،

آنكه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زيرو رو مي شد!

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود ،

نان و مال مفت خواران ، از كجا آماده مي گرديد؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟

يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟

يك اگر با يك برابر بود ،

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:

"يك با يك برابر نيست"


مرحوم خسرو گلسرخي


--احمد


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:17  توسط Mohsen-Ahmad  | 
اینو تو وبلاگ دانشگاه (ورژن کیش) دیدم. جالب بود:


--محسن
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:28  توسط Mohsen-Ahmad  | 
دیروز برای کلاس حل تمرین رفته بودم باشگاه (دانش پژوهان جوان). برای چندمین بار یاد خودم افتادم وقتی که ما این طرف میز میشستیم و استادا اون طرف میز.
وقتی که TA شدم یا وارد دانشگاه شدم یا حتی مدرسه راهنماییم علامه حلی شد و خیلی جاهای دیگه هم به قضیه فکر کرده بودم.

یه جای دیگه که به این قضیه برخوردم، سر اردوی مشهد 86ای ها(نه 85ای ها دونقطه پی) بود. روز آخر، لحظات آخری که تو مسجد بودیم و همه داشتیم سوگند دسته جمعی دانشجویان شریف رو می خوردیم، "... سوگند می خورم که ...."، تو اون لحظه یاد خودمون تو سال 85 افتادم. همون موقعی که داشتیم همچون سوگندی می خوردیم. خیلی هامون اون موقع کلی دغدقه (امیدوارم درست نوشته باشمش) راجع به دانشجو بودن و دانشجوی شریف بودن و اصلا آدم بودن داشتیم. ولی درست یک سال بعدش، دیدم که حداقل من خیلی از دغدقه هام رو از دست دادم. خیلی چیزا دیگه برام اونجوری اهمیت نداره. شاید بیشتر از اون دغدقه ها، به درس و دانشگاه و تفریح و چیزای دیگه مشغول شدم.

خیلی وقتا تو زندگی یه چیزی برامون هدف و آرمان میشه و فکر می کنیم که اون هدف خیلی باارزشه و اگه بهش برسیم خیلی برامون خوب میشه. و برهمین اساس کلی رویا برای خودمون درست می کنیم. ولی وقتی که بهش می رسیم، ارزش اون چیز، برامون خیلی کم میشه.

از دو جنبه میشه به این موضوع نگاه کرد.
یکی اینکه قبل از رسیدن به هدف، راجع به هدف شهود خوبی نداریم. یعنی الکی فکر می کنیم که هدف خیلی باارزشیه. مثلا فرض کنین یه نفر آرزوش رفتن به خارج باشه(برای کلاس گذاشتن، دونقطه پی). بعد از اینکه میره خارج می بینه که فقط بین آدمهایی که تو ایرانن خارج رفتن کلاس داره و فقط بین ایرانی ها می تونه کلاس بزاره که "من رفتم خارج" (و خب اون موقع دیگه خارج نیست).

جنبه دیگه اینه که اول فکر می کنیم که اگه به هدفمون برسیم، کلی کاره خوب انجام می دیم، دیگران رو تغییر میدیم، دنیا رو تغییر میدیم و ... . ولی وقتی به هدف رسیدیم، یادمون میره که به چه سختی به این هدف رسیدیم و حتی دیگران چقدر زحمت کشیدند تا ما به اونجا برسیم. مثلا برای ورود به دانشگاه! خیلی از ماها قبل از ورود به دانشگاه وقتی اسم "دانشگاه صنعتی شریف" رو میشنیدیم، فکر می کردیم که اونجا بهترین محل تحصیله و تو ذهنمون یه مکان کاملا علمی-فرهنگی رو تجسم می کردیم که ملت دائما توش بحث علمی می کنن و همه از بس سرشون تو کتابه عینکی شدن و ... . و اگه خدا بخواد و ما بریم دانشگاه، ما هم میریم سراغ درس و مشق و کارهای علمی و کسب درجات عالیه علمی (دو نقطه پی). بعد هم برای بقیه کلی کلاس می گذاریم که "من دانشجوی شریف هستم" و "خیلی با کلاس هستم" (بر وزن من کلاس اولی هستم...).
ولی بعد از اینکه کنکور دادیم و اومدیم دانشگاه چه اتفاقی افتاد؟ چی دیدیم؟ چیکار کردیم؟
وقتی اومدیم، کارمون شد بازی کردن، تفریح کردن، الافی کردن و درس نخوندن و همه اهدافمون و کارهایی که می خواستیم انجام بدیم رو فراموش کردیم. ممکنه از جمله دلایل اینجوری شدن، یکیش فراموش کردن سختی رسیدن به هدف یا تنبلی کردن یا دیدن آدم های تنبل دیگه که اونا هم کاری انجام نمیدن باشه!
یادمه تو اردوی ورودی های 86، جلسه ای که با دکتر حسابی داشتیم، راجع به خیلی مسائل بحث شد. من کلی از حرف ها و نظرات بچه ها متعجب شدم. راجع به خیلی چیزا صحبت می کردن. راجع به درس خوندن، زندگی کردن، کار کردن، دانشجو بودن و خیلی چیزای دیگه. ولی بعد از اینکه اومدن دانشگاه، حداقل بعد از ترم دوم، دیگه هیچ کدومشون به جز راجع به درس حرف زدن و فکر کردن، کار دیگه ای نکردن(حداقل ما که ندیدیم).

به نظرم خوبه که به این مسائل فکر کنیم. یادمون بیافته که یه زمانی کجا بودیم؟ به چی فکر می کردیم؟ ارزش هر چیزی در نظرمون چقدر بوده؟ چه آرزوهایی داشتیم؟ دوست داشتیم چه کارهایی بکنیم؟ از بقیه چه انتظارهایی داشتیم؟ اگه به همون جاها رسیدیم، آیا اون رفتاری رو که در گذشته انتظار داشتیم انجام دادیم؟ یا مثل همون آدم هایی رفتار می کنیم که قبلا بهشون انتقاد می کردیم؟ اگه مثل اونا رفتار می کنیم، دلیلش چیه؟ اگه دلیلش منطقیه، حواسمون باشه که از این به بعد همینجوری دیگران رو نقد نکنیم، یا اگه کسی ما رو نقد کرد، درست و کامل دلایل رفتارمون رو براش توضیح بدیم.

--محسن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:17  توسط Mohsen-Ahmad  | 




و
خدایی که در آن نزدیکی بود

بین آن سنگ، و سرم

لای خونی شدن دستمالم...



وايسادم روي يه تخت سنگ كه چند سانتي متر پايين ترش آبي كه از آبشار مي اومد جمع شده بود. عمق آب رو ديدم،‌ در حدود نيم متر به نظر مي رسيد: به بچه ها نگاه ميكردم كه داشتند لذت ميبردند از آبشار و طبيعت دستخورده ي بكر محلي كه ميگفتند آبشار تنگه واشيه. بر و بچ عكاسمون هم داشتند از عكس برداري لذت ميبردند. نمي دونم چي شد كه يه لحظه یکی از درونم بهم گفت از همين جايي كه هستی یه شیرجه بزن تو آب؛ به صدای درونم توجه ای نکردم و دوباره گرم لذت بردن از لذت بردن بچه ها شدم تا اینکه علی که پشت من رو یه تخته سنگی نشسته بود و داشت عکس می گرفت من رو دوباره از اعماق دریای شور و هیجان و شادمانی بچه ها به سطح آب برگردوند، فقط برای اینکه بگه احمد برو کنار میخوام عکس بگیرم.
دوباره این حس که می خوام شیرجه بزنم تو آب بهم دست داد. به علی گفتم علی میخوام شیرجه بزنم. یه لحظه بهین رو دیدم که با یه حرکت جالب کل بدنشو برد زیر آب؛‌ وقتی اومد بالا بهش گفتم بهین میخوام شیرجه بزنم از همین جا، پاااااااااااایه ایییی؟؟؟؟ بهین هم گفت بیا که خیلی حال میده! بعد به يكي از كساني كه عكس ميگرفت (اسمش كاوه بود؛ از دوستان عباد كه فيزيك ميخونه؛ به گفته ی عباد تو عکاسی خیلی خفنه. عکس هایی هم که گرفته بود مؤید این گفته بود) گفتم كه من ميخوام شيرجه بزنم. ببینم می تونی یه عکس باحال بگیری که یادگاری بمونه یا نه؟ اونم گفت باشه، فقط یه کم صبر کن!
خیلی جالبه برام که فکر کنم این اولین باری بود که می خواستم یه همچین کاری انجام بدم بدون اینکه زیاد هیجانی داشته باشم یا جو گرفته باشم و یا اینکه کسی تحریکم کرده باشه. صرفا خواستم شیرجه بزنم و خودم رو به بچه ها زیر آبشار برسونم. تو اون لحظه هم اپسیلونی احساس نمی کردم که امکان داره اتفاق بدی بیفته. چون قدیما که جوون تر بودم (: پی ) از فاصله های یکی-دومتری تو عمق تقریباً یک متری تو فضای رودخانه مانند بارها شیرجه زده بودم. تو استخر هم کلی کار خفن تر کرده بودم. براساس تجربه و اطمینان و اعتمادی که به توانایی های خودم داشتم اصلاً فکر نمی کردم که قراره اتفاق بدی بیفته و حس می کردم این کار از لحاظ خطری خیلی low level تر از کارایی است که قبلاً انجام دادم!!! (حساب کنید قبلاً چه خطرها که نکرده بودم!! :پی)

یه جهش به سمت بالا؛ چرخش بدن به حالتی که موازی با زمین بشه؛ تا کردن بدن به طوری که ابتدا دست ها و سپس سر آماده ی رفتن به زیر آب بشه؛ یاد داده بودن که این حرکت جک ِ!
اولش دستام رفت زیر آب و سپس سرم؛ طبق تجربه میدونستم که باید سریع دستام رو رو به آسمون کنم که بتونم سریع بیام بالا؛ همین کار رو کردم. وقتی سنگ های کف رودخونه دیدند که دستام از دستاشون دررفتند سعی کردند که صورت و سینم رو به دام بندازند. اولش پیشونیم و بعدش سینم بعد از ضربه ی نه چندان محکمی کشیده شدند به سنگ های کف رودخونه!

وقتی از آب اومدم بیرون می دونستم که سرم ضربه خورده ولی فکر نمی کردم جریان جدی باشه! اولین صحنه ای که دیدم چشمای شایان بود که فک کنم ۳ برابر حالت عادیش شده بودن و همزمان که از من برشون نمی داشت، داشت بهم نزدیکشون میکرد؛ بعد یه نگاه به بقیه هم کردم و دیدم اونا هم سایز چشاشون طبیعی به نظر نمی رسه؛ دوزاریم (امیدوارم درست نوشته باشم) افتاد که چیزی بینند که ندیدم و دانند که ندانم. دستم رو به صورتم کشیدم و جلوی چشام گرفتم. قرمزی خون هویدا بود. دستی به آب زدم که صورتم رو بشورم. یهو دیدم که یکی دستم رو گرفته درحالی که داره داد میزنه احمق نشورش، آبش کثیفه (اون کسی نبود جز شایان)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:32  توسط Mohsen-Ahmad  | 
بنام کسی که اورا می پرستیم

قبل از اینکه وبلاگ نویسی رو شروع کنیم، به این نتیجه رسیدیم که خودمونو معرفی کنیم.

اول قسمت های مشترک رو میگم، بعد میرم سراغ معرفی شخصی:

من (محسن) و احمد هر دو دانشجوی سال دوم رشته مهندسی نرم افزار دانشکده کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف هستیم. اسمش خیلی طولانیه. ولی به اختصار بهش میگیم CE_85.

به خاطر اینکه احمد بزرگتره، از اون شروع می کنم (دو نقطه پی):
احمد آبنیکی - متولد آبان 66 - راهنمایی و دبیرستان تو مدرسه شهید بهشتی (سمپاد) شهرری خونده - اگه باهاش خواستین تماس بگیرین، این پست الکترونیشه: lastname_at_gmail_dot_com اینم یه عکس ازش:

و این نفر بعدی:
محسن تقدسی - متولد دی 66 - راهنمایی و دبیرستان تو علامه حلی ورژن تهران خونده - تو المپیاد کامپیوتر سال 84 نقره کشوری گرفته (اهم اهم ...) - پست الکترونی: name_dot_lastnamei_at_gmail_dot_com - اینم یه عکس:


از این به بعد اگه خدا بخواد یه سری چرت و پرت اینجا می نویسیم.
خب، من دیگه حرفی ندارم که بزنم. بقیه چیزا رو بعدا می زنیم.
اینم یه سری عکس دیگه:



+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:59  توسط Mohsen-Ahmad  |