تبليغاتX
محسن و احمد (MA) و دانشكده ي ما : CE

قدیما می گفتن ازدواج، شتریه که بالاخره در خونه ی هرکسی می خوابه

اما به نظر میرسه این شتر عزیز (!!) امسال همه اش داره طرفای دانشکده کامپیوتر می چرخه (مخصوصا ساختمون جدید*) و زود به زود هم خوابش می گیره


از 85ای ها یکی از دوستان بسیار بسیار گرامی، یعنی یک از نویسندگان این وبلاگ (که چند وقتیه چیزی نمی نویسه :دی ) و خانم ایشون که 85ای هستند و یکی دیگه از دوستان که نمی دونم اجازه دارم اسمشون رو بگم؟ بگم؟ .... D: به جماعت متاهلین پیوستند.

از 84ای ها (تا جایی که ما خبر داریم) ضیا جلالی و خانمش، طه جهانگیر و محمد مهینی.

البته شایعاتی (نسبتا موثق) مبنی بر دیده شدن شتر مذکور در جلوی منزل تنی چند از 86ای ها (به صورت خوابیده)  رسیده.

(هنوز از تلفات 87ای ها و 88ای ها خبری به دستمون نرسیده)


جاداره از همینجا (یعنی پشت کامپیوتر و در بلاگفا) به همه ی این دوستان تبریک بگم.  براشون از ته ته دل دعا می کنم که عاقبت به خیر بشن (برای یه نفر می خواستم دعا بکنم، بهترین دعا رو همین عاقبت به خیری یافتم!).


انشاالله این شتر سایر دوستان رو هم مورد عنایت خودش قرار بده :پی

--محسن


*ظاهرا حواس شتر عزیز پرت شده و سری هم به دانشکده ی م.شیمی (چسبیده به ساختمان جدید کامپیوتر) زده و با یکی از 85ای ها که ارتباط نزدیکی با کامپیوتری ها داره برخورد می کنه و درست جلوی پای ایشون و یکی از 86ای های م.شیمی خوابش می بره.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:15  توسط Mohsen-Ahmad  | 

سوره ی انعام، آیه ی 108:

و آنهايى را كه جز خدا مى‏خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى خدا را دشنام خواهند داد اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود و ايشان را از آنچه انجام مى‏دادند آگاه خواهد ساخت (۱۰۸) *

 

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ ﴿۱۰۸﴾

--محسن

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:28  توسط Mohsen-Ahmad  | 

اول قرار بود از طرف دانشگاه بریم. ولی یکم بی دقتی کردم و پرونده ام نقص پیدا کرد. برای همین نتونسم با دانشگاه خودمون برم. بعد از یه خورده دوندگی قرار شد که با یکی از آخرین کاروانها اونم از اهواز بریم.

همه ی کسانی که تو کاروانمون بودند، مثل من دچار مشکل شده بودند. حتی روحانی کاروان !

اما هر جوری که بود بالاخره رفتیم.

سفر فوق العاده خوبی بود. جای همتون خالی. از ته دل آرزو می کنم که همتون بتونید به این سفر برید.

بعد از اینکه تو مدینه مستقر شدیم، اولین جایی که رفتیم مسجد النبی بود. می خواستیم بریم بقیع. اما به خاطر اینکه یه خورده دیر رفته بودیم، درب اونجا رو بسته بودند و نتونستیم بریم تو. همون بیرون زیارتی کردیم و برگشتیم. فردای اون روز زودتر رفتیم و تونستیم وارد بقیع بشیم.

مدینه شهر تاریخیه. اتفاقات زیادی اونجا افتاده. سعی می کنم در آینده باز هم ازش بگم.

تو مدینه (برخلاف مکه) شخصیت های بزرگی فوت کردند و اونجا دفن شدند. قبر پیامبر و 4تا از امامان (امام دوم و چهارم و پنجم و ششم) اونجاست. به روایتی قبر حضرت فاطمه (س) هم همون نزدیکی هاست.

شخصیت های بزرگ دیگه ای مثل  فاطمه بنت اسد (مادر حضرت علی(ع)) و ام البنین هم در اونجا دفن شده اند.

متاسفانه دست های زیادی در کاراند تا آثاری که از صدر اسلام به جا مونده رو حذف کنند. تعدادی از قبرها رو جابجا کردند، بعضی از نشانه هایی که روی قبرها بوده رو از بین بردند و ... .

تو چند باری که به بقیع رفتم، احساس کردم که کبوترهایی که تو بقیع هستند، انگار یه وظیفه ای بر گردنشونه.

همون اولین باری که وارد بقیع شدم و کبوترها رو دیدم، یاد ماجرای سپاه ابرهه و ابابیل و عام الفیل افتادم.

به نظرم اومد که این کبوترها هم وظیفه شون اینه که از قبر ائمه محافظت کنند تا اگه یه وقت کسی خواست کاری بکنه (در غیاب شیعیان)، جلوشون رو بگیرند.

یه نکته ی جالب دیگه این بود که نزدیک قبر ائمه تقریبا هیچ کبوتری نبود. یعنی هر 3 باری که من اونجا بودم و دقت کردم، تقریبا هیچ کبوتری اونجا نبود. (هرچند بعدش یکی از بچه ها یه عکس نشونم داد که چند تا کبوتر اون طرفا بودند.)

چند تا عکس تونستم بگیرم که می تونید در ادامه مطلب ببینیدشون.


--محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:31  توسط Mohsen-Ahmad  | 
اینقدر همه چیز پشت سر هم شد که حتی وقت نکردم مطلب خاصی بنویسم. (همین چند خط رو هم بزور نوشتم، همه دارن بهم میگن که بدو، دیر شد.)

دارم میرم مکه.

اگه خوبی، بدی دیدید حلال کنید.


التماس دعا

--محسن
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:47  توسط Mohsen-Ahmad  | 
از من می-پرسی؟؟! نمی-دونم!

ولی ...،

ولی شاید،

شاید ...،

دستش اندر دامن ساقی سیمین ساق بود... :


به نام خدا

{

ابتدای کلام با انابه به درگاه خدای غفور، و عذرخواهی ازمقام بزرگان و عارفان و از خوانندگان محترم ... امید که منظور از کاربرد کلمه ی «شطحیات»، قیاس کلام این حقیر با عرفا نبوده باشد، بلکه لابد چون حرفی زدیم که هیچ کس،‌ از جمله خودمان، نفهمیدیم چه گفتیم، با آمیزه ای از طنز، آن را شطحیات نامیدیم (فاصفح الصفح الجمیل).

}


--احمد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط Mohsen-Ahmad  | 

و به یادآر، آنگاه که از تو خواهش کرد(!) که مطلبش را در وبلاگ «ما» قرار دهی و بی کم و کاست و بی چشم داشت انجام شد، باشد که خوانندگان این تصنیف نگویند شرم باد این پیر را؛ و بازگو، که او را به نام «شیخ» شناختم :


به نام خدا

البته (مثل همیشه) نمی دونم که باید بنویسم یا نه. گاهی این جوری میشه دیگه، اگه بتونم از خودم حرف حساب بکشم خیلی خوبه، انگار یه جورایی افکار، در ذهن خودم هم منظم می شن، اگه بتونم بیانشون کنم، «لا تحرّک به لسانک لتعجل به، انّ علینا جمعه و قرآنه».


ادامه در «ادامه مطلب»

--احمد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:1  توسط Mohsen-Ahmad  | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الف لام ميم (۱)


 

الم ﴿۱﴾

اين است آيات كتاب حكمت‏آموز (۲)


 

تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ ﴿۲﴾

[كه] براى نيكوكاران رهنمود و رحمتى است (۳)


 

هُدًى وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ ﴿۳﴾

[همان] كسانى كه نماز برپا مى‏دارند و زكات مى‏دهند و [هم] ايشانند كه به آخرت يقين دارند (۴)


 

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ﴿۴﴾

آنانند كه از جانب پروردگارشان از هدايت برخوردارند و ايشانند كه رستگارانند (۵)


 

أُوْلَئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿۵﴾

و برخى از مردم كسانى‏اند كه سخن بيهوده را خريدارند تا [مردم را] بى[هيچ] دانشى از راه خدا گمراه كنند و [راه خدا] را به ريشخند گيرند براى آنان عذابى خواركننده خواهد بود (۶)


 

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ ﴿۶﴾

و چون آيات ما بر او خوانده شود با نخوت روى برمى‏گرداند چنانكه گويى آن را نشنيده [يا] گويى در گوشهايش سنگينى است پس او را از عذابى پر درد خبر ده (۷)


--محسن

 

وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْرًا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ﴿۷﴾ 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 22:49  توسط Mohsen-Ahmad  | 
من: من نمی دونم چی درسته و چی غلطه!

او: با چیزایی که بهت گفتم خودت می تونی بفمی

من: آخه برداشت من یه چیزه ولی این اتفاقات عجیب و غریب یه چیزه دیگه است. چیکار باید بکنم؟

او: ان تتقو الله، یجعل لکم فرقانا

من: درسته، اما اگه کمکم نکنی، نمی تونم. احساس می کنم که یه نفره دیگه هست که می خواد درست و غلط رو برعکس بهم نشون بده. اما قدرت تشخیص کاراشو ندارم. یعنی نمی فهمم که هدف این اتفاقا چیه. آخه اینا نمی تونن تصادفی باشن. کمکم کن

.....


--محسن

پ.ن 1: راستی، کتاب منِ او رو اگه تونستید حتما بخونید. به نظر من که خیلی جالبه.

پ.ن 2: البته مطالب بالا ربط خاصی به کتاب منِ او نداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:28  توسط Mohsen-Ahmad  | 

   تا جایی که یادم میاد اولین درس اولین روز تحصیلی اول راهنمایی یه درسی داشتیم تو مایه های "متون فارسی". البته این درس با ادبیات فارسی فرق می کرد و برای اون یک زنگ دیگه هم داشتیم. بازهم اگه اشتباه نکنم (در غیر این صورت دوستان هم راهنمایی ای سابق کمک کنند) معلم اون درس آقای "خطیبی" بود.

تو همون اولین جلساتی که داشتیم، شروع کرد به درس دادن دیباچه گلستان. تا جایی که یادم میاد کلاس خیلی اینتراکتیو بود.

موقعی که می خواست درس رو شروع کنه، به همه کلاسمون گفت که یه نفس عمیق بکشیم و دوباره اونو پس بدیم. چند بار این کارو تکرار کرد. تو یکی از این دفعات بهمون گفت که نفسمون رو حبس کنیم. و چندین ثانیه ما رو مجبور کرد که نفسمون رو نگه داریم. بعد که دید رنگ همه داره میپره، گفت که حالا آروم آروم نفستون رو بدین بیرون.

و بعدش شروع کرد به درس دادن این قسمت (البته با کلی شور و حال) :

  منت خدای را عز و جل

که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است

                               و چون برمی آید مفرح ذات

پس در هر نفسی دو نعمت موجود است

                             و بر هر نعمتی شکری واجب


  شما هم این کارو امتحان کنید تا ببینید که بزرگان ما (مثل سعدی و ...) به چه چیزایی فکر می کردند و چه چیزایی رو می دیدند.


از دست و زبان که برآید                   کز عهده ی شکرش به درآید
اعملوا آل داوود شکرا و قلیل من عبادی الشکور
بنده همان به که ز تقصیر خویش                عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش                        کس نتواند که به جای آورد


التماس دعا،

--محسن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:0  توسط Mohsen-Ahmad  | 

بسم الله النور


یکی می‌گفت خُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا

یکی می‌گفت إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ

یکی می‌گفت یَا لَطِیف، إِرْحَم عَبدکَ الضَّعیف


التماس دعا

--احمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:23  توسط Mohsen-Ahmad  |