و به یادآر، آنگاه که از تو خواهش کرد(!) که مطلبش را در وبلاگ «ما» قرار دهی و بی کم و کاست و بی چشم داشت انجام شد، باشد که خوانندگان این تصنیف نگویند شرم باد این پیر را؛ و بازگو، که او را به نام «شیخ» شناختم :
به نام خدا
البته (مثل همیشه) نمی دونم که باید بنویسم یا نه. گاهی این جوری میشه دیگه، اگه بتونم از خودم حرف حساب بکشم خیلی خوبه، انگار یه جورایی افکار، در ذهن خودم هم منظم می شن، اگه بتونم بیانشون کنم، «لا تحرّک به لسانک لتعجل به، انّ علینا جمعه و قرآنه».
ادامه در «ادامه مطلب»
--احمد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ | ||
الف لام ميم
| الم | |
اين است آيات كتاب حكمتآموز | تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ | |
[كه] براى نيكوكاران رهنمود و رحمتى است | هُدًى وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ | |
[همان] كسانى كه نماز برپا مىدارند و زكات مىدهند و [هم] ايشانند كه به آخرت يقين دارند | الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ | |
آنانند كه از جانب پروردگارشان از هدايت برخوردارند و ايشانند كه رستگارانند | أُوْلَئِكَ عَلَى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ | |
و
برخى از مردم كسانىاند كه سخن بيهوده را خريدارند تا [مردم را] بى[هيچ]
دانشى از راه خدا گمراه كنند و [راه خدا] را به ريشخند گيرند براى آنان
عذابى خواركننده خواهد بود | وَمِنَ
النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ
بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ
مُّهِينٌ | |
و
چون آيات ما بر او خوانده شود با نخوت روى برمىگرداند چنانكه گويى آن را
نشنيده [يا] گويى در گوشهايش سنگينى است پس او را از عذابى پر درد خبر ده --محسن | وَإِذَا
تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا
كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْرًا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ |
او: با چیزایی که بهت گفتم خودت می تونی بفمی
من: آخه برداشت من یه چیزه ولی این اتفاقات عجیب و غریب یه چیزه دیگه است. چیکار باید بکنم؟
او: ان تتقو الله، یجعل لکم فرقانا
من: درسته، اما اگه کمکم نکنی، نمی تونم. احساس می کنم که یه نفره دیگه هست که می خواد درست و غلط رو برعکس بهم نشون بده. اما قدرت تشخیص کاراشو ندارم. یعنی نمی فهمم که هدف این اتفاقا چیه. آخه اینا نمی تونن تصادفی باشن. کمکم کن
.....
--محسن
پ.ن 1: راستی، کتاب منِ او رو اگه تونستید حتما بخونید. به نظر من که خیلی جالبه.
پ.ن 2: البته مطالب بالا ربط خاصی به کتاب منِ او نداره.
تا جایی که یادم میاد اولین درس اولین روز تحصیلی اول راهنمایی یه درسی داشتیم تو مایه های "متون فارسی". البته این درس با ادبیات فارسی فرق می کرد و برای اون یک زنگ دیگه هم داشتیم. بازهم اگه اشتباه نکنم (در غیر این صورت دوستان هم راهنمایی ای سابق کمک کنند) معلم اون درس آقای "خطیبی" بود.
تو همون اولین جلساتی که داشتیم، شروع کرد به درس دادن دیباچه گلستان. تا جایی که یادم میاد کلاس خیلی اینتراکتیو بود.
موقعی که می خواست درس رو شروع کنه، به همه کلاسمون گفت که یه نفس عمیق بکشیم و دوباره اونو پس بدیم. چند بار این کارو تکرار کرد. تو یکی از این دفعات بهمون گفت که نفسمون رو حبس کنیم. و چندین ثانیه ما رو مجبور کرد که نفسمون رو نگه داریم. بعد که دید رنگ همه داره میپره، گفت که حالا آروم آروم نفستون رو بدین بیرون.
و بعدش شروع کرد به درس دادن این قسمت (البته با کلی شور و حال) :
منت خدای را عز و جل
که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است
و چون برمی آید مفرح ذات
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است
و بر هر نعمتی شکری واجب
شما هم این کارو امتحان کنید تا ببینید که بزرگان ما (مثل سعدی و ...) به چه چیزایی فکر می کردند و چه چیزایی رو می دیدند.
از دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به درآید
اعملوا آل داوود شکرا و قلیل من عبادی الشکور
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد
التماس دعا،
--محسن
بسم الله النور
یکی میگفت خُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا
یکی میگفت إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ
یکی میگفت یَا لَطِیف، إِرْحَم عَبدکَ الضَّعیف
--احمد
چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام در اندازد میان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
«چه دانم»های بسیار است، لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
شعر از مولوی
** "وقتی که فکر می کنی مشکلی داری که نمی تونی حلش کنی (حتی ممکنه در دامنه اختیاراتت هم نباشه)، مطمئن باش که گره این مشکل دست خودته. یه جای دیگه ی کارات می لنگه و اگه اونو درست کنی، همه چیز حل میشه".
نمی دونم کجای کارم می لنگه! ):
--محسن
** پ.ن: خیلی چیزای دیگه نوشته بودم، ولی همشون به همین جمله ختم میشدن.
روزی نگران لحظهای امیدوار
روزی غمگین لحظهای خوشحال
روزی دنبال عشق لحظهای غرق عشق
روزی در پی باد لحظهای دنبال نور
روزی مردد لحظهای مطمئن
روزی با نقاب لحظهای بیریا
روزی گنهکار لحظهای پشیمان
اما در همه حال لطف او برقرار
--محسن
خیلی برام عجیب بود.
تا پریروز (یعنی یکشنبه) فکر میکردم کسی (مخصوصا دانشجو جماعت) وجود نداره که از دستم ناراحت باشه (خوب و بد این قضیه بماند برای یه دفعه دیگه)، اما فهمیدم که انگار یک نفر هست که با من مشکل اساسی داره. نمیدونم اون آدم کیه، ولی اگه این پُست رو میخونه، خیلی خوشحال میشم اگه دلیلش رو هم بهم بگه (مثلا با ایميل).
--محسن
هر چند، کماکان از دست خودم کمی عصبانیام.
ویرایش شد:
خدا رو شکر، همیشه یک عاقل هست که می تونه کاری رو که یک جاهل انجام میده، درست کنه. ما که کاری از دستمون بر نمیاد، امیدوارم بقیه موارد هم سنگی که ما انداختیم تو چاه رو در بیاره.
التماس دعا،
--محسن
بر خلاف سنت همیشگی در همهجای این مرز و بوم، ساعت انتخاب واحدهای ترم بعد یک روز زودتر از موعد مقرر معلوم گردید و این بنده حقیر در بین سایر همکیشان خود (بخوانید ۸۵ایها) جزو آخرین دسته قرار گرفتم. (به قول یکی از دوستان)، اَت دِ مُمِنت تنها یک چیز مغز (کجا؟)ام را به خود مشغولاند و آن هم چیزی نبود جز درس شیرین و قند و عسل و ... (کم موندهبود مرض قند بگیرم) طراحی و تحلیل سیستُمها!
دو تن از شخصیتهای شخیص دانشکده (یا به قولی، صی ئی) این درس با اهمیت دار (قابل توجه دوستان کوه نورد!) را ارائه مینُمایند. یکیشان استاد حبیبی و دیگری استاد اعظم، جناب آقای مهندس ابطحی میباشند. طبق شنیدهها و دیدهها (در موقع انتخاب واحد ترم پیشین، درس ارائه) بر آن شدیم در باره این درس با اهمیت دارِ جناب مهندس ابطحی، (خداییش درس خیلی خیلی مهمیه) یک مقادیری پرس و جو بنماییم تا زیر و بم آن را دریابیم. از دوستان کُهَن خود در این مقال مسئلت کردیم که باز هم بر خلاف گذشته، همه متفقالقول گفتند که «با حبیبی بردار» و «اگه با ابطحی برداری لِه میشی» و «مگه سادیسم داری که میخوای با ابطحی برداری؟» و جملات قصار دیگر!
اما در جواب همهی آنها تنها یک حرف (حرف مردان Final Static است!) از دهان مبارکم خارج میشد و آن این بود: «مجبورم، میفهمی؟» (این ضربالمثل (در صیئی) هم داستانی دارد که احتمالا در گذشته آنرا جایی شنیدهاید)
بعد از این پاسخِمن، یاران باوفا ابراز همدردی کردند و گریستند و نعرهها بزدند که تسلیت باد تو را! و عدهای هم بسان تابستان و ماجرای مُحاس، شروع کردند به قاه قاه خندیدن و تمسخر و چیزای دیگه!
اما بعد از اینکه شنیدیم این جناب علاوه بر مشقاتی که متحمل میکند، نعماتی هم نصیب طُلابش مینماید (از قبیل علم و حکمت و ادب و همچنین نمره)، به این کلام مقدسِ بلند پایه رسیدیم که «ان مع العسر یسرا» ! و کمی از شدت اندوهمان کم شد.
اما بازهم به یاد دیگر واحدهای ترم جاری افتادیم و یادآور شدیم که در ترم گذشته درس شیرین و زیبای پایگاه (غیر نظامی) دادهها به تعداد انگشت شماری (به یک روایت ۱ و روایتی دیگر ۲ عدد) از همکیشان ۵ای رسیدهبود. پس دوباره دو دستی بر سر خود کوفتیم که «بد بخت شدیم در ۶امین فصل زندگانی شریف(ی)ِمان». پس نیک نگاهی انداختیم به تارگاهِ ترمِمن.طیب.کام و دور اندیشی کردیم بر سالنیمِ جاری و حسرت خوردیم بر رندوم دیگر همکیشان. اما طبق این نظریه که هیچ چیزی غیر عمدی (رندوم) نیست، باز هم خدا را شکر کردیم که رزق و روزی ما را اینگونه قرار داد.
به آن امید که یزدان نیکو دهش همواره از این رندومها نصیبمان گرداند.
باز هم خدا رو شکر
والسلام
--محسن